پاییز
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 20:45
پاییز آمد وتو دوباره رفتی انگار شده ای مثل پرستوها که در پاییز کوچ می کنند وبا بهار بر می گردن . تا تو برگردی دل من هزاران بار تنگ می شود ومن چگونه اشکهایم را نگه دارم که در خلوت صبح در خاموشی وتنهای کنج اتاق کارم بیرون می ریزند وتو را عاشقانه وغمگین فریاد می زنند کاش هیچ وقت تو را نمی شناختم دوباره...
کبوتر
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 12:51
روی ایوان سیمانی خانه پدر بزرگ نشسته بودم سایه ی درخت توت همه ی ایوان را گرفته بود .هیچ صدایی نمی آمد حتی از جیغ وهمهمه گنجشگها هم خبری نبود تنها صدای غمگین کبوتر ی توی حیاط شنیده می شد که پایش با یک تیکه طناب باریک به درخت توت بسته شده بود .مادر بزرگ داخل اتاق در حال آب دادن به گلدانهای شعمدانی بود...